مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

163

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

خود زد كه : آتش بيفروزيد و اين كشته را بريان كرده ، پيش من آوريد . ايشان چنان كردند . غول ، گوشت او را بخورد و استخوانهاى او را بمكيد . كافران از دور ايستاده ، بر وى مىنگريستند و مىگفتند : اى آفتاب ، ما را از اين ديو نجات ده . آنگاه جلند ، بانگ بر قوم خود زد كه : اين نابكار را بكشيد . سرهنگى از كافران بمبارزت برآمد . سعدان او را نيز بكشت و پيوسته كافران را يك‌يك همىكشت تا چهل تن از ايشان بدوزخ فرستاد . كافران از قتال سعدان باز ايستادند و گفتند : با غولان و جنيان ، مقاتله نتوان كرد . جلند بانگ بر زد و گفت : صد سوار برو حمله كنيد و او را كشته يا دستگير كرده ، پيش من آوريد . صد سوار از كافران بسعدان حمله كردند و سعدان با دلى سخت‌تر از آهن بديشان ملاقات كرد و شمشير بر ايشان بنهاد . سرهاى ايشان را گوى ميدان كرد . هفتاد و چهار تن از ايشان بكشت و بقيت السيف بگريختند . آنگاه جلند بانگ بده تن از سرهنگان زد - كه هر سرهنگ ، هزار دلير در زير حكم داشت - و بايشان گفت : اسب اين ستمكار را با تير بزنيد . چون اسب او بيفتد ، او را گرفته ، نزد من آوريد . درحال ، ده هزار سوار بغول حمله آوردند . چون جمرقان ديد كه چندين هزار تن بسعدان حمله آوردند ، بلشگريان اسلام فرمود كه بسعدان يارى كنند . آنگاه اسلاميان ، تكبيرگويان بكفار حمله آوردند و هنوز اسلاميان بسعدان نرسيده بودند كه كافران ، اسب او را بكشتند و او را اسير كردند . در آن حال هردو گروه به يكديگر حمله كردند و شمشير به يكديگر نهادند . و مسلمانان در ميان كافران بحلقهء انگشترى همىمانستند كه در ميان دريا باشد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و چهل و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، اسلاميان در ميان كافران بموئى سفيد همىمانستند كه در تن گاو سياه باشد و پيوسته ايشان در جدال و قتال بودند تا اينكه روز بپايان رسيد و